داستان با خواب میجر پیر شروع میشود. خوابی که در آن همهی حیوانات بدون سلطه و تسلط و زورگویی انسانها، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنند. بعد از آن در یک گردهمایی، میجر به حیوانات دیگر میگوید که آنها باید برای رسیدن به چنین بهشتی کار کنند و زحمت بکشند. حیوانات با شوق شدید از رویای میجر استقبال میکنند اما میجر سه شب بعد از این گردهمایی میمیرد. بعد از مرگ میجر، سه خوک جوان به نامهای اسنوبال، ناپلئون، و اسکویلر، اصول اساسی میجر را در قالب فلسفهی «حیوان دوستی» معرفی میکنند. این قوانین عبارتند از:همهی آنها که روی دوپا راه میروند دشمن هستند.همهی آنها که چهارپا یا بالدار هستند، دوستند.هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.هیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد.هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارد.هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.همهی حیوانات با هم برابرند.یک نیمه شب، حیوانات موفق میشوند که صاحب مزرعه، آقای جونز را شکست بدهند و او را از مزرعه فراری بدهند. مزرعهی آقای جونز به مزرعهی حیوانات تبدیل میشود و حیوانات مزرعه خود را وقف به رسیدن به رویای میجر میکنند.باکسر، اسب گاریچی با اشتیاق زیاد، تمام وقت و انرژی خودش را پای رسیدن به رویای بهشت میگذارد و از قدرت زیادش در جهت رفاه و پیشرفت مزرعه استفاده میکند. باکستر، عقیدهی «بیشتر کار خواهم کرد» را به عنوان شعار خودش در نظر میگیرد.اسنوبال به حیوانات، خواندن یاد میدهد و ناپلئون به گروهی سگ جوان اصول «حیوان دوستی» را میآموزد. وضع مزرعهی حیوانات خوب و روبه راه است. تا وقتی که آقای جونز دوباره برای پس گرفتن مزرعهاش پیدایش میشود، حیوانات در نبردی به نام «جنگ گاودانی» او را شکست میدهند و تفنگ جاماندهی آقای جون
برچسب:
نویسنده: بردیا کوشکی
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 20:28